• دولت تدبیر و امید!؟
    دولت تدبیر و امید!؟

    نوبخت: تا پایان سال جاری تحولات قابل توجهی در کشور رخ خواهد داد و مردم طعم شیرین خدمات دولت را لمس و احساس خواهند کرد.

  •                                                                            واجب همیشگی
    واجب همیشگی
  • اراده الهی بالاتر از همه‌ی خواست‌ها
    اراده الهی بالاتر از همه‌ی خواست‌ها

    «قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْ‏ءٍ قَديرٌ» (ال عمران‏26)

  • نجات فلسطین با دریوزگی از سازمان ملل یا از قدرتهای مسلّط و به طریق اولی از رژیم غاصب به دست نمی‌آید، راه نجات فقط ایستادگی و مقاومت است. (مقام معظم رهبری1387/12/14 )
    نجات فلسطین با دریوزگی از سازمان ملل یا از قدرتهای مسلّط و به طریق اولی از رژیم غاصب به دست نمی‌آید، راه نجات فقط ایستادگی و مقاومت است. (مقام معظم رهبری1387/12/14 )
  • «احساس خطر میکنم!»
    «احساس خطر میکنم!»

    «حرکت جامعه باید به سمت آن تعالی و آن ارزشها، حرکت به سمت بالا باشد؛ حرکت مثبت باشد. این حرکتهای به سمت پائین، همان بیماریهائی است که برای نظام اسلامی ممکن است پیش بیاید؛ و این خطر برای نظام اسلامی است؛ مردم باید بیدار باشند.» مقام معظم رهبری ۱۳۸۸/۰۶/۲۰

  • اصول هفتگانه امام خمینی| اسلام ناب
    اصول هفتگانه امام خمینی| اسلام ناب
  • (مقام معظم رهبری ۱۳۸۰/۰۲/۲۸)
    (مقام معظم رهبری ۱۳۸۰/۰۲/۲۸)

    پیامبر اکرم این هدف را دنبال میکرد که هرجا زمینه مساعد بود، بذر اندیشه و عقیده را بپاشد؛ با این امید که در زمان مساعد، این بذر سبز خواهد شد. هدف این بود که پیام آزادی و بیداری و خوشبختی انسان به همه دلها برسد.

  • اللهم عجل لولیک الفرج
    اللهم عجل لولیک الفرج
  • «حوزه‌ی علمیه انقلابی»
    «حوزه‌ی علمیه انقلابی»

     «اگر بخواهیم نظام اسلامی همچنان «اسلامی و انقلابی» بماند باید حوزه‌ی علمیه «انقلابی» بماند؛ زیرا اگر حوزه‌ی علمیه انقلابی نماند، نظام در خطر «انحراف از انقلاب» قرار خواهد گرفت.» حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در دیدار اعضای مجمع نمایندگان طلاب و فضلای حوزه علمیه قم - ۱۳۹۴/۱۲/۲۵

c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_saweh_meydaneshardarisaveh.JPGخوشا به حالت اي عزيز روستايي؛
چه شاد و خرم و چه صفاي أزادي؛
دلم گرفته از اين شلوغي و دود و ماشين و تنهايي؛
در اين وسعت بي انتهاي آدمها؛
محصور در قفسهاي شيك و بلند وچندتايي؛
بي بهره از درخت و سبزي و آسمان آبي؛
خوشا به حالت اي عزيز روستايي؛
ميخواهم پرنده شوم به شوق يك پرواز؛
سري بزنم به دشت و باغ و فضاي آزاد؛
فارغ از گفت و شنود بي معنا؛
رها از همه كارها و مشغله ها و زنجيرها؛
به دور از همه فتنه ها و فريب ها و ديوارها؛
به جمع آدمهاي صبور و فهيم و شاكر و محجوب؛
به محفل صفا و يكرنگي و خانه دوست؛

به میهمانی انارهای سرخ دانه درشت!

 

پيش درآمد؛
...بالاخره عزممان را جزم كرديم، به سويي سفر كنيم به قصد سياحت و ديدار دوستاني كه دل در گرو محبتشان داشتيم و اجابت دعوتشان مانده بود بر دوش.
مسيري نسبتا طولاني با مقصدهاي از پيش تعيين شده در استانهاي غربي و شمال غرب.
به اميد ديدن آسمان آبي و تنفس در هواي باراني و قدم زدن بر تپه هاي پوشيده از برف. با توشه اي از حداقل نيازها و كوله باري از تحفه هاي گلچين شده، خود را در جمعيت شلوغ و متراكم قطار شهري جا كرديم تا به پايانه مسافري جنوب برسيم.
شايد موقعي كه آن فريب خورده ماشين ما را از جلو منزل، بدون اجازه با خود مي برد، هرگز فكر نمي كرد كه چه لطفي در حق ما مي كند؛ كه مجبور نيستيم زین پس رنج رانندگي هاي روان فرساي درونشهري و پر مشقت برون شهري را به جان بخريم!
سفر كردن با اتوبوس و قطار را مدتي است كه دوباره تجربه ميكنيم؛ به ياد دوراني كه كثيرالسفر بوديم با بچه هاي قدو نيم قد و امكانات بسيار محدود و جاده هاي نامطمئن و رانندگان عجول. اما امروزه اتوبوسهاي شيك و راحت و به مراتب ايمن تر از گذشته با خدمات جانبي و بخصوص بزرگراه هاي هوشمند و رانندگان بانزاكت و قانونمند، واقعا لذت سفر را دوچندان ميكنند؛ بدون دغدغه و اضطراب جاده، با تمركز بر طبيعت زيبا، چشم اندازهاي متنوع، چرتهاي شيرين لحظه اي، تنقلات، گپ و گفتهاي خودماني و مجله و كتاب و ... همه آنچه كه در حال رانندگي خطرآفرين و استرس آور است!

 

قدمگاه اول؛
شهرساوه، مرکز شهرستان ساوه، در استان مرکزی ایران ، اولين ايستگاه ما در اين سفر پاييزي است.
به شرط ادب و احترام و به حكم عقل، با دوست و همرزم قديمي ساوجي تماس گرفتيم و هماهنگي هاي لازم را پيرامون برنامه و زمان سفر انجام داديم.
طبق برنامه در مدخل وردي شهر ساوه با همان پيكان قديمي كه ميشناختيم، به استقبالمان آمد، ساعت حدود ٨ شب در هوايي بس ناجوانمردانه سرد!
واقعاً صفا و صميميت نهفته در چشمان و خطوط صورت دوستان ماندگار و يادگاران دفاع مقدس را به رغم فاصله هاي زماني و مكاني ايجاد شده، بخوبي ميتوان حس كرد.
چقدر شيرين و گرم و برادرانه در آغوش هم جاي گرفتيم و با همان نشاط و شوخ طبعي كه از يكديگر سراغ داشتيم، احساس دروني خود را از اين ديدار مجدد ابراز كرديم٠
با عبور از چند بلوار و خيابان خلوت به شهرك فجر، محل سكونت اين عزيز و خانواده محترمشان رسيديم. در طول مسير تعداد اندكي مغازه و فروشگاه، به اميد شكار آخرين مشتريان شبانه، كركره ها را بالا نگه داشته بودند. اولين تجربه آرام بخش براي ما كه حتي در ساعات نيمه شب نيز تصوير ازدحام خودروها و تراكم عابران در فروشگاهها و فست فودها و پاركها را در تهران و ديگر كلان شهرها در خاطره داشتيم.
احوالپرسي و خوش آمدگويي تك تك اعضاء خانواده با يكديگر در يك فضاي كاملا گرم و پراحساس، با صداقت هرچه تمامتر، بر سرماي نشسته بر بام خانه هاي ساوه غلبه ميكرد. بخصوص برق چشمان و خنده مليح و سرشار از نجابت و احترام فرزندان خانواده ميزبان، گوياي شادي وصف ناپذير اين عزيزان بود از ديدار مجدد با دوست خانوادگي كه حكم عمو و خاله را براي آنها دارند.
آقا مصطفي كه آلان ٢٨ بهار را تجربه كرده است؛ زينب خانم كه در آستانه ٢٤ سالگي است و تحصيلات دانشگاه را هم پشت سر گذاشته و فاطمه عزيز كه به سن ٢١ سالگي رسيده است.
در جمع اين خانواده صميمي، بيش از همه از ديدن پدر دوستمان خوشحال شديم. پيرمردي نحيف با چهره اي كاملا استخواني، پيشاني بلند، چشماني كم سو، كه كمر زير بار يك عمر ٩٠ ساله خم كرده، اما هنوز عزت و احترام بزرگ مرد خانواده را در بين فرزندان و نوه ها حفظ نموده است.
شام را بر سر سفره بابركت اين دوستان با صفاي قديمي صرف كرديم. هنوز با همان طعم دلچسب دست پختهاي كدبانوي روستايي و فرآورده هاي سالم و معطر محلي كه متأسفانه جاي خالي هركدامشان را ميتوان به درستي بر سر خيلي از سفره هاي ايراني حس كرد و حسرت كشيد.
بالاخره پاسي از شب فرا رسيد و ما نيز به ناچار شرح خاطرات و حديث سالهاي بي خبري از يكديگر را به فرداي ديگر موكول كرديم و تن به خوابي آرام بخش سپرديم.

 

c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_saweh_ostanemarkazi.jpgبر بام آسمان؛
صبح روز بعد با روحيه اي دو چندان چشم به آسمان صاف و پاك ساوه دوختيم.
منطقه ساوه به خاطر مجاورت با کویر و ارتفاعات کم، دارای آب و هوای گرم و خشک است؛ با جمعیتی بالغ بر با 260000 نفر که بیش از نیمی از آنها ساکن نقاط شهری میباشند.
آسماني كه درخشش خورشيد و لطافت نسيم پاييزي را نويد ميداد.
آسماني بدون دود و گرد و غبار بر فراز كوچه ها و خيابانهايي محروم از خودروهاي بيشمار و ناهنجاريهاي صوتي ناشي از پرواز مكرر هواپيماها و دستفروشان دوره گرد و رانندگان عجول و بي ملاحظه كه هيچ معبري از شر حضور آنان در امان نيست.
بد نیست بدانیم که شهرستان ساوه، به مساحت ۸۸۵۵ کیلومتر مربع (معادل ۳۰ درصد مساحت کل استان مرکزی) در شمال استان مرکزی قرار گرفته است و در واقع وسیع ترین شهرستان استان مرکزی به شمار می آید که با مرکز استان (اراک) ۱۵۲ کیلومتر و با تهران حدود 140 کیلومتر فاصله دارد.

صرف صبحانه اي دلچسب با طعم گپ و گفتهاي معمول پيرامون اوضاع و تحولات زندگي خودمان طي سالهاي دوري از يكديگر و امور سياسي و فرهنگي كشور و تأثيرات اوضاع نابسامان اقتصادي بر مردم اين منطقه، ساعتها بطول كشيد.
نماز ظهر و عصر را به جماعت در مسجد محله اقامه كرديم. دوست ساوجي ما را همه نمازگزاران بخوبي ميشناختند؛ البته نه فقط بخاطر فعاليتهاي فرهنگي و مشاركت در امور بسيج و مداحي و تلاوت قران بين الصلاتين؛ بلكه بيشتر بخاطر حسن خلق و روحيه مردمداري متواضعانه و ارتباط صميمي ايشان با نوجوانان و جوانان محل؛ البته در حق واقع همين ويژگي اخلاقي ايشان به عنوان يك پاسدار انقلاب و اسلام، رمز بيش از سه دهه پايداري دوستي و معاشرت خانوادگي ما با ايشان بوده است.
سابقه رفاقت و دوستي ما برمي گردد به همكاري حرفه اي و تخصصي ما در يگان پهپاد نيروي هوايي سپاه در مناطق عملياتي جنوب و غرب كشور طي سالهاي پاياني دفاع مقدس. اين صميميت و برادري پس از استقرار مشترك خانواده هاي ما در شهر كرمانشاه، محل استقرار يگان پهپاد در غرب كشور، رو به فزوني گذاشت. بخصوص اينكه مردان خانواده به لحاظ شرايط جنگي و حساسيت مأموريت هاي واگذاري، بعضا روزهاي متوالي دور از خانواده و در خط مقدم نبرد حضور داشتند. از طرف ديگر درست در نخستين ماههاي استقرار در كرمانشاه، دوستان ساوجي ما در انتظار تولد اولين فرزند خود بودند، در حاليكه در آن ايام، شش ماه از تولد چهامين فرزند ما گذشته بود.

همين موضوع سبب استحكام و همبستگي بيش از پيش خانواده ها با يكديگر شده بود. هرچند اشتراكات اخلاقي و اعتقادي نيز در اينگونه موارد از عوامل بسيار مؤثر در تحكيم روابط برادرانه فيمابين بشمار ميآيند.
پس از صرف نهار بسيار دلچسب و انرژي افزا، فرصت هواي پاك و آسمان آبي نيمروز را مغتنم شمرده و به پيشنهاد ميزبان محترم، تصميم گرفتيم به اتفاق آقا مصطفي، همان اولين فرزندي كه در كرمانشاه بي صبرانه انتظار تولدش را داشتيم، فاصله منزل تا بام ساوه را پياده روي كنيم.
از همان بدو تولد شرايط متفاوت فيزيكي نوزاد، خبر از نارسايي جسماني او ميداد. به مرور زمان و گذشت چندساله و به رغم همه مراقبتها و تلاشهاي پزشكي، متاسفانه آقا مصطفي كماكان قادر به حركت دادن دستها و پاهاي خود نيست؛ يك جسم بدون حركت و خشك و ناموزون در گوشه اتاق بر روي زمين دراز كشيده و تنها با حركت سر و گردن و خطوط صورت و چشمها، منظور خود را به پدرو مادر خود منتقل ميكند؛ با خنده بسيار زيبايي كه بلافصل بر چهره دارد و از اين طريق رضايت خود را به هر بهانه اي با شادي و شعف وصف ناپذيري به اطرافيان ابراز ميدارد.
مادر صبور و فداكار آقا مصطفي، در سن حدود ١٨ سالگي با پسر عموي خود ازدواج نموده و يكسال بعد، تولد اولين فرزند خود را جشن گرفته است. اين بانوي محترمه اكنون پس از گذشت ٢٨ سال، همچنان جسم سنگين و بي تحرك آقا مصطفي را با همان شور و شوق و شعف مادرانه، تر و خشك ميكند؛ غذا به دهانش ميگذارد؛ نيازهايش را بر طرف ميكند و احساساتش را با محبت پاسخ ميدهد.
آقا مصطفي را براي گردش نيمروزي تا بام ساوه با لباس گرم پوشانده و او را بر روي صندلي چرخدارش مستقر كرديم.

از خوشحالي سر از پا نمي شناخت. با هيجان هرچه بيشتر شادي و شعف خود را از اين فرصت پيش آمده بروز ميداد. مسير سربالايي تا پارك را طي كرديم و درگوشه اي از بام ساوه در امتداد يك زاويه ٣٦٠ درجه به تماشاي چشم انداز وسيع و زيباي منطقه ساوه مشغول شديم.
گفتنی است، ساوه يکى از شهرها و مناطق باستانى بازمانده از دوران ساسانى است. تپه باستانى ساسانى آسياباد (اسيرآباد) در مجاورت شهر ، همچنين تپه‌‌ها و محوطه‌هاى تاريخى هريسان ، خرم‌آباد ، آوه و امثالهم نشانگر قدمت اين شهر مى‌باشد.

c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_saweh_masjedjamesaveh.JPGساوه در روزگار پارتيان با نام «سواکينه» يکى از منازل مهم ميان‌راهى و در سده هفتم قبل از ميلاد يکى از دژها و منازل سرزمين ماد به شمار مى‌رفته است. از وضعيت ساوه در روزگار پيش از اسلام اطلاع دقيق و مستندى در دست نيست. ولى از قرن دوم هجرى به بعد در مورد اين شهر اطلاعات و روايات مکتوب زيادى در دست است.
ورود حضرت معصومه (سلام الله علیها) به ساوه در راه سفر خراسان و بيمارى ايشان در ساوه ، نخستين رويدادى است که در تاريخ اوايل دوران اسلامى اين شهر ذکر شده است. به نظر مى‌رسد که گسترش خلافت اسلامى تا مرزهاى چين ، حمل و نقل کاروان‌هاى زيارتى حجاج و کالا و آبادانى راه ابريشم که از ساوه عبور مى‌کرد ، توسعهٔ شهر ساوه در سده‌هاى نخستين اسلامى را فراهم آورده است.
شهرستان ساوه به دلیل موقعیت جغرافیایی و ارتباطی هموار در طول تاریخ مورد توجه بوده است لذا باید این منطقه را مرکز جاذبه های تاریخی استان مرکزی نامید. بنا به اظهار کارشناسان اداره میراث فرهنگی در شهرستان ساوه تعداد ۲۳ اثر تاریخی وجود دارد که از این بین ۷۰ اثر به ثبت آثار تاریخ رسیده است.
از جمله مسجد جامع – مناره مسجد جامع – قله تاریخی الویر- تپه الویر – قلعه الویر – قلعه گبری- قلعه آردمین – بنای مسجد انقلاب (قرمز) – کاروانسرای باغ شیخ- پل تاریخی سرحده- امامزاده سید اسحاق- سر ساوه (الغدیر)- غار کوه ساوه (شاپسند)- مناره مسجد سرخ- مسجد بازار ساوه- آب انبار مسجد جامع- تپه های باستانی در مأمونیه، امامزاده پنج تن در بدچال مجموعه تپه باستانی آوه – مقبره پیغمبر- مقبره شاهزاده سلیمان- تپه باستانی خانقاه- و …… را می توان بر شمرد.
در حال حاضر نیز پایه اقتصاد این شهرستان را صنعت و کشاورزی و دامداری تشکیل می دهد.
c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_saweh_anaresaweh.jpgاز محصولات کشاورزی ساوه می‌توان به انار و طالبی اشاره نمود. شهرستان ساوه دارای ۱۰ هزار هکتار باغ انار می‌باشد که سالانه ۱۵۰ هزار تن انار از آن برداشت میشود.
اما در عین حال صنایع دستی این شهرستان قالی بافی ، گلیم بافی ، جاجیم بافی و گیوه دوزی هنوز در گذر زمان مرغوبیت و محبوبیت خود را حفظ نموده است. ضمن اینکه در منطقه صنعتی ساوه بیش از ۹۵ کارخانه فعال نیز وجود دارد.
گردش نیم روزی ما در محدوده تفرجگاه بام ساوه ، ار هر جهت فرصت شيرين و ارزشمندي بود براي آشنایی بیشتر با سوابق تاریخی و قابلیتهای اقلیمی و جغرافیایی و ظرفیتهای اقتصادی این منطقه برکت خیز و تاریخی و همچنین مرور گوشه ای از خاطرات بيادماندني دوران همرزمي و همنشيني دفاع مقدس.
خاطراتي كه خود ما بيش از هركس ديگري نيازمند به مرورشان هستيم. براي زنده ماندن و درست زندگي كردن؛ براي تقويت زمينه هاي صبر و توكل و براي ماندن در سنگر جهاد بي امان در جبهه هاي پيش رو و بخصوص براي شناخت فتنه هاي جديد و دشمنان رنگارنگ هزار فريب در عصر جاهليت و توحش مدرن.
آقا مصطفي هم يكي از همين يادگارها و نشانه هايي است كه بايد حضورش را هميشه در كنارمان حس كنيم، تا راه را گم نكنيم؛ قدر داشته هايمان را بدانيم و سرمايه وجودي خدادادي خود را بخوبي در راه طاعت و خدمت بكارگيريم.
هرچند افراد به ظاهر معلول جسمي و يا ذهني، در انجام امور شخصي خود نيازمند به كمك ديگران باشند؛ اما ما انسانهاي به ظاهر سالم و توانمند براي بقاي حياة طيبه خود، بيشتر به درك حضور آنان در كنار خودمان هستيم، حتي اگر آنها را نبينيم و يا نشناسيم.
ساعتي بعد به خانه برگشتيم تا خود را براي فريضه مغرب و عشا به مسجد برسانيم.
خانمها هم در همين مدت كوتاه چند ساعته، فرصت پياده روي و ديدار و گپ و گفت را از دست نداده بودند.
اما حاج صفر، پدر محترم دوست ساوجي ما به اتفاق دو نوه ديگر، در خانه مانده بود.
خوشبختانه علاوه بر آقا عبدالله، برادر آزاده ايشان با وجود تحمل زخمها و خاطرات بجا مانده از ٨ سال اسارت، به نوبت توفيق مراقبت و نگهداري از پدر كهن سال خود را با محبت و توجه خاصي برعهده دارند.
c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_saweh_emamzadeh.jpgسنتي بسيار نيكو و پسنديده كه هنوز در بين اكثريت جامعه روستايي و شهري ما پابرجاست و مورد عنايت قرار ميگيرد. چه تصوري دردناك تر از اينكه پدر ومادري با تحمل هرگونه رنج و مشقت طي سالهاي متوالي و حتي تحت شرايط سخت معيشتي، همه سرمايه وجودي خود را براي سلامت و تربيت و موفقيت فرزندان خود هزينه كنند، اما در دوران بازنشستگي و از كار افتادگي كه سرنوشت مختوم همه آيندگان خواهد بود، مورد بي مهري و كم توجهي و يا خداي ناكرده انزوا قرار گيرند.
پيش از اين هم در بهار سال ١٣٩٣ در يك خانه نوساخته در روستاي خليفه كندي حومه ساوه، پس از حدود ٢٦ سال بارديگر اين خانواده صميمي را ملاقات كرده بوديم.
در آن ايام هنوز حافظه و قدرت تشخيص اين پدر پير ياري ميكرد؛ و ما توفيق گپ و گفت هر چند كوتاه با ايشان داشتيم. هر چند همان ايام نيز ايشان را بيشتر در كنار كرسي و در حال اذكار خفيه و يا تلاوت قرآن و اقامه نماز مشاهده ميكرديم.
اما اينبار ديگر از آن توفيق اندك هم بي بهره بوديم؛ زيراكه اين شير مرد كهن سال، كه هنوز پس از گذشت سالهاي بسيار، غم از دست دادن ناگهاني همسر و دو نفر از پسران خود را در سينه دارد، ديگر نه قدرت و حوصله تكلم داشت و نه ميلي به گوش دادن سخن اطرافيان.
آنگونه كه شنيديم، برادر كوچك آقا عبدالله در سنين جواني بر اثر سكته ناگهاني دار فاني را وداع گفته و بفاصله اندكي پس از آن، مادر ايشان نيز از غصه ناشي از مرگ فرزند، رخت رحلت به تن ميكند. هنوز داغ اين مصيبتهاي پي در پي بر تن بازماندگان سنگيني ميكرد، كه پسر سوم خانواده نيز بر اثر ابتلاء به بيماري سرطان طعم مرگ را ميچشد. از فرزندان ذكور خانواده، تنها آقا عبدالله ميماند كه در كسوت شريف پاسداري تا آخرين روزهاي دفاع مقدس در جبهه هاي نبرد به عنوان خلبان پهپاد مشغول جهاد بوده است و برادر بزرگتر ايشان كه تقريبا از ابتدا تا انتهاي سالهاي دفاع مقدس در اسارتگاههاي رژيم منحوس صدام، درد غربت و اسارت را توأمان متحمل شده است.
c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_saweh_safari.jpgحالا ديگر اين پيرمرد ٩٠ و چند ساله دلخوش دارد به هزاران اميد كه در پش رو دارد براي همين اندك افراد پيراموني كه از آن خانواده بزرگ برايش باقي مانده است؛ و زنده نگه داشتن هزاران خاطره كه بر او گذشته است.
هرچند ساعت يكبار، اما بيشتر هنگام فريضه نماز، با ملايمت و محبت خاصي صدا مي زند: «عبدالله!»
آقا عبدالله دوست ساوجي ما هم به سرعت خود را به پدر ميرساند تا نياز ايشان را برطرف كند.
حاج صفر به سختي از رختخواب بلند ميشود، عصايش را از عبدالله كه زير بغل او را گرفته است تا بلند شود، ميگيرد و به آن تكيه ميكند. فاصله اتاق تا دستشويي را به سختي و آرامي به كمك عبدالله طي ميكند؛ وضو ميگيرد، دوباره با همان آرامي به جايگاه خود در اتاق نشيمن برمي گردد؛ نمازش را كنار همان كرسي به صورت نشسته اقامه ميكند. پس از فريضه واجب، صفحه ديگري از قرآن را تلاوت ميكند، دستهايش را بر صورت ميكشد و بر محمد وآل محمد صلوات ميفرستد.
بدون اغراق ميتوان نورانيت و معنويت چهره بسيار روشن و عاري از چين و چروك ايشان را ثمره يك عمر كسب حلال و بندگي متواضعانه و تلاش صادقانه و خصلت جوانمردانه دانست و به آن غبطه خورد.
بحمدالله توفيق نماز جماعت را از دست نداديم. پس از فريضه جماعت نيز در آبدارخانه مسجد، بساط چاي را كه از قبل تدارك شده بود، مهيا كرده، با كمك ساير نوجوانان و جوانان بسيج مسجد، از نمازگزاران پذيرايي كرديم.
هوا روبه سردي گذاشته بود. ما هم روانه منزل شديم تا بازهم يكي ديگر از شبهاي بلند پاييزي را در كنار دوستان قديم به محفل انس و مودت تبديل كنيم.
هنوز ناگفته هاي زيادي مانده بود از سالهايي كه از حال يكديگر بي خبر بوديم.
از دوران تولد فرزندان دوم و سوم دوست ساوجي، يعني زينب خانم و فاطمه عزيز، از سالهاي تحصيلات و ازدواج بچه هاي خودمان، از تولد نوه هاي عزيزمان و از همه آنچه كه ميتوانست گرمي بيشتري به رشته هاي محبت و رفاقت ديرين ما ببخشد.
خوشبختانه در اينگونه محافل، ديگر جايي براي عرض اندام شبكه هاي اجتماعي و ماهواره اي كاذب عوامفريب و اغواگر وجود ندارد. پرواضح است كه شيطان هميشه در كمين اوقات فراقت و لحظات مرده عمر ماست تا آنها را به زيور بدلي چرت و پرت و سراب گوساله سامري بيارايد.
قطعا در مجالسي كه ذكر و نيت و كردار خير و رشد و تربيت و معرفت انساني حاكم باشد، جايي براي عرض اندام آلات و اسباب فريبنده وجود نخواهد داشت.
مگر نشنيده ايم كه فرموده اند: عنان خود به فرومايگان مسپار كه در مصالح خويش خرج ميكنند تو را.
پس شرط عقل نخواهد بود اگر كه ما انسانها عنان اصلاح و سعادت خويش را به ريسمان فرسوده دشمن بزك كرده بسپاريم.
سپاس خداي را كه روز و شبي ديگر بر ما گذشت به خير و بركت فراوان، در ميان كانون گرم دوستاني شريف، كه ذره ذره وجودشان در قول و عمل، عشق به اسلام و اهل البيت (عليهم السلام) و انقلاب اسلامي و همه ارزشهاي والاي آنها خلاصه ميشود. به معناي واقعي كلمه پاسدار همه زيبايي ها، خوبيها و ارزشهاي الهي.
به رغم عدم تمايل براي ايجاد مزاحمت مضاعف براي دوستان قديم، نهايتا بخاطر خوشحالي وافر آقا مصطفي و خواهران عزيز او، مقاومت در مقابل اصرار زياد اين عزيزان را جايز ندانستيم؛ قرار شد حضور در جمع مهربانان ميهمان نواز را يك روز ديگر تمديد كنيم.
گل از چهره گلبار بچه ها شكفته بود؛ شادي غير قابل توصيف آنان، گويا ترين دليل براي خوشحالي زايد الوصف ما بود. با آرامش خيال بيشتري آن شب را نيز به پايان برديم و به اميد مشاهده طلوعي ديگر در آسمان ساوه، چشمهايمان را بر آسمان پرستاره و شفاف بستيم.
بحمدالله صبحي ديگر را در جمع اين عزيزان ساوجي با طلوع خورشيد گرما بخش آغاز كرديم. گشت وگذاري در شهر و خريد مختصر مايحتاج منزل و ادامه گپ و گفتهاي معمول پيرامون فرهنگ و سياست و معيشت جامعه؛ همچنين رصد آخرين وضعيت برجام و دبّه های مکرر شیطان بزرگ؛ وعده هایی که بر زمین مانده برای بهبود جیب مردم و افسوسهایی که باید خورد بر دستاوردهای برباد داده شده و...دشمنی مکار که همچنان  با لبخند میبرد و حسرت بجا میگذارد. كه البته اينروزها نقل بيشتر محافل رسمي و غير رسمي و خودماني نيز مي باشد.
پس از فريضه ظهر و عصر و صرف نهار، فرصت بيشتري حاصل شد تا در خصوص وضعيت درمان و شرايط خاص نگهداري آقا مصطفي و فاطمه عزيز اطلاعات ذيقيمت بيشتري كسب كنيم.
براي ما به معناي واقعي كلمه هر لحظه حضور در جمع اين عزيزان، توفيقي بود بسيار مغتنم كه درسهاي زيادي را در خود نهفته داشت.
اما صد حيف كه عمر سفر كوتاه و فرصت ما نيز محدود بود؛ ضمن اينكه ميهمان نوازي مثال زدني صميمانه اين دوستان كه با تمام توان كمر به خدمت رساني ما بسته بودند، از زاويه نگاه ما در جاي خود تكليف مضاعفي بود بر دوش آنان كه، كه به هيچ وجه راضي بدان نبوديم.
بعد از فريضه مغرب و عشاء كه طبق اوقات قبلي به جماعت در مسجد محله اقامه گرديد، لحظاتي را نيز ميزبان خانوادگي يكي از همسايگان بوديم، كه به احترام دوست ساوجي به ديدن ما آمده بودند.
طي مدت اقامت در ساوه براي تهيه بليط به مقصد سنندج و يا حتي همدان به هر گزينه ممكن متوسل شديم؛ از طرف ديگر آقا عبدالله و همسر محترم ايشان مدام اصرار و تأكيد داشتند كه ما براي ادامه سفر از خودرو آنها استفاده كنيم؛ گويا براي اين منظور از قبل باهم قرار گذاشته بودند تا سختي سفر را برما تسهيل كنند.

اما قبول پيشنهاد صادقانه آنان به هيچوجه براي ما مقدور نبود؛ نخست اينكه ما براي انجام اين مسافرت دوره اي پاييزي تحت هر شرايطي روي وسايط نقليه عمومي برنامه ريزي كرده بوديم؛ از طرف ديگر بخوبي ميدانستيم كه وجود اين خودرو با توجه شرايط خاص خانوادگي دوستان ما از الزامات اساسي و كاربردي آنان بشمار مي رود؛ به همين علت با توسل به گزينه هاي ديگر، بالاخره موفق به تهيه بليط اينترنتي شديم.
نهايتا پس از صرف شام، لحظه تلخ وداع فرا رسيد. برابر هماهنگي هاي به عمل آمده هنگام تهيه بليط، قرار بود تا ساعتي ديگر، در مسير اتوبان ساوه - همدان، ما نيز به جمع مسافران اتوبوس تهران - سنندج پيوسته و در ادامه سفر، تا مركز استان كردستان، آنها را همراهي كنيم.
دوستان بزرگوار ساوجي، با همان محبتي كه به استقبال ما آمده بودند، مسير حدود ٢٠ كيلومتري منزل تا عوارضي اتوبان ساوه - همدان، زحمت بدرقه را نيز با همان خودرو پيكان، البته با توشه اي بابركت از غذا و ميوه و سوغات محلی انار و انجیر خشک، كه با ما همراه كردند، به جان خريدند.
همانطوريكه اشاره شد، خانواده ٦ نفري ما طي دو سال آخر پايان دفاع مقدس به اتفاق خانواده دوست ساوجي، در شهر كرمانشاه به عنوان همكار و همسايه در يك منزل دو طبقه ساكن بوديم.
پس از پايان جنگ تحميلي، هركدام از ما بر حسب مآموريتهاي واگذاري، به تهران و اصفهان عزيمت كرديم و از آن تاريخ به بعد، از طريق تماسهاي تلفني، دورادور از حال هم با خبر بوديم، اما پيوسته و مكرر به دلايل عديده توفيق ديدار حاصل نميشد؛ همين امر شعله اشتياق ديدار را همچنان در دلهاي ما زنده نگه ميداشت.
ساعت دقيقا ٢٣:٣٠ را نشان ميدهد، اتوبوس در محل تعيين شده توقف نمود و ما با دلتنگي هرچه تمامتر تن به اين وداع اجباري ميدهيم؛ در حاليكه پيوسته و مكرر تمامي لحظات اين ديدار را در ذهن خود مرور ميكنيم و همه خاطرات گذشته هاي دور و نزديك را.
c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_saweh_mostafa.jpgآقا مصطفي و فاطمه خانم هر روز صبح پس از بيدارشدن، نميتوانند مانند ديگر همسالان خود با سادگي و چالاكي دست و صورت خود را بشويند، به والدين خود صبح بخير بگويند و بر سر سفره خانواده لقه برگيرند و ليوان چاي را سر بكشند و در مورد برنامه هاي روزانه و درس و مشق مدرسه و همكلاسيهايشان صحبت كنند. آنها هيچوقت لباس مدرسه به تن نداشتند و موهاي خود را شانه نزده اند، خود را در آيينه نديده اند و نميتوانند حتي به ديگر قسمتهاي خانه سرك بكشند و پا به حياط خانه و مدرسه و كوچه و خيابان و پارك و .... بگذارند.
آنها فقط ميتوانند مانند تمام فراوان روزهاي گذشته، هركدام در گوشه اي از اتاق نشيمن، روبروي يكديگر به صورت خوابيده و يا تكيه بر ديوار، در چشمان هم زل بزنند و يا رفت و آمدهاي ديگر اعضاي خانواده را بطور مرتب از اين سو به آن سو با حركت سر و يا چشم تعقيب كنند.

تغيير وضعيت چشمها و خطوط صورت و همچنين حركت سر و گردن و سر انگشتان دستها، تنها ابزارهاي ارتباطي اين عزيزان با والدين و زينب خانم خواهر مياني ايشان است.

خوشبختانه زينب خانم، فرزند دوم خانواده در وضعيت سلامت كامل قرار دارد و مانند ديگر همسالان خودش مراحل رشد طبيعي را پشت سر گذاشته است. ارتباط او با خواهر و برادر معلول خود نيز بسيار گرم و صميمي و سرشار از فهم و محبت صادقانه، با آمادگي كافي براي مشاركت جدي با والدين براي خدمات رساني به آنهاست.
جالب اينجاست كه اين خواهر و برادر عزيز، تنها از طريق همين اندك حركات موضعي قادر با انتقال مفاهيم تمامي نيازهاي خود هستند؛ هرچند كه نيازهاي آنان نيز كاملا حداقلي و روزمره ميباشد. نيازهايي كه براي همه انسانهاي برخوردار از شرايط طبيعي جسماني، به راحتي و بدون فكر و برنامه بطور مرتب و خودجوش به سهولت تأمين ميشوند.
حتما از شگفتي انگشت حيرت به دهان خواهيد گرفت، وقتي كه ببينيد بقيه اعضاء خانواده نيز  در نهایت صبوری و محبت صادقانه، با سرعت و دقت وصف ناپذيري، پيام آنها را دريافت، و خواسته هاي معقولشان را نيز به درستي اجابت ميكنند.

ناگفته مشهود است كه قانع كردن اين دوتن براي انصراف از معدود درخواستهاي غير معقولشان، از جمله سخت ترين وضعيت ارتباطات فيمابين را رقم ميزند؛ كه البته حسن تدبير و تشخيص والدين فهيم آقا مصطفي و فاطمه خانم نيز در جاي خود بسيار كارگشا و مؤثر ميباشد.
آقا مصطفي و فاطمه خانم به رغم معلوليت حاد جسمي، داراي هوشي سرشار و فهمي نافذ و واكنشي خارق العاده هستند.
زندگي براي آنها رنگ و مفهومي ديگر دارد؛ زيبايي ها را بخوبي ميبيند و حس ميكنند و در مقابل كمترين محبت صادقانه، عكس العمل نشان ميدهند.
دنياي آنها با ما بسيار متفاوت و دلمشغولي هايشان رنگ خدايي دارد. با آنها بايد بيشتر با زبان دل ارتباط برقرار كني، تا بفهمي كه چه ميخواهند و چگونه فكر ميكنند.
دوست ساوجي ما ميگفت از همان زماني كه اينها فهميدند كه ما قصد ديدار آنها را داريم، با شادي وصف ناپذيري لحظه شماري ميكردند و مدام مي پرسيدند، پس عمو و خاله كي ميرسند؟
و ما اين شادي و رضايت را در چهره معصوم آنها در تمام ساعتي كه در كنارشان بوديم بخوبي احساس ميكرديم.
آقا مصطفي علاقه زيادي به شنيدن نوحه و تعزيه دارد؛ آلبوم لوح هاي فشرده مراسم عزاداري حضرت سيدالشهداء (عليه السلام) را در مقابل خود جمع ميكند و مدام به تماشاي آنها دل ميسپارد. بيش از همه تعزيه خواني پدر برايش لذت بخش و افتخار آميز است.

پدر ایشان میگوید در سفری که به اتفاق خانواده به مشهد مقدس داشتند، در طول چندین روز متوالی، آقا مصطفی تمام روز و بعداز ظهرها را با اصرار زیاد در حرم مطهر حضرت ثامن الحجج(علیه السلام) میماند و حاضر نبود به مهمانسرا برگردد. 
هنگام ابراز احساسات در مقابل حكايتها و لطيفه هايي كه برايش تعريف ميكرديم، همانطوريكه كنار اتاق دراز كش افتاده است، خنده هاي بلند بي صدا سر ميدهد و دستها و پاهايش را به سختي منقبض ميكند.

او علاقه زيادي به هواخوري دارد؛ بطوريكه هر روز صبح بلافاصله پس از بيدار شدن، مادر و پدر با مهرباني صورت او را شستشو ميدهند و پس از خوراندن صبحانه و يك فرآيند كامل نفس گير آماده سازي، او را بر روي صندلي چرخدار مستهلك قديمي، در فضاي سبز نزديك منزل مستقر ميكنند.
c_400_300_16777215_00_images_mataleb_mouzu_saweh_mastafa1.jpgاهالي محل آقا مصطفي را خوب ميشناسند و برايش احترام خاصي قائل هستند، او هم نسبت به محبتهاي همسايگان عكس العمل درخور نشان ميدهد.
تكرار همين برنامه در ساعات بعدازظهر و پس از صرف نهار، و حتي در هواي بسيار سرد پاييزي و برف زمستاني با پوشش كامل ادامه دارد.
براي ما كه از بيرون به قضايا نگاه ميكنيم، واقعا درك اينهمه ايثار و محبت و جديت از سوي مادران و پدراني كه فرزندان معلول جسمي و يا ذهني در منزل دارند بسيار مشكل است؛ اما براي خود آنها به گونه اي روزمره و طبيعي جلوه ميكند، گويي هيچ امر خاصي نيست و آنها هم پدر و مادري هستند مانند ديگران كه براي راحتي و آسايش فرزندان خود تلاش ميكنند و خدمات ميرسانند.
ديده انصاف و عقل سليم ميخواهد تا ببينيم كه حقيقت امر چيز ديگري است.
عشق و علاقه و از خودگذشتگي اين والدين به هيچ وجه با ديگراني كه شرايط عادي دارند، قابل مقايسه نيست.
رفت و آمدها و نشست و برخاستهاي روزانه، مشغله هاي بيرون از خانه، ميهماني ها و ديدو بازديدها و حتي مسافرتها و تفريحات و سرگرميهاي و همه اموري كه ما بعضا ناخودآگاه تن به آنها ميدهيم، در خانواده آقا مصطفي بندرت و يا تحت شرايط خاص انجام ميگيرد.

اين بچه هاي معصوم را حتي لحظه اي نميتوان به حال خود رها كرد، حتما بايد در معرض ديد باشند تا بفهمي چه ميخواهند و چكار ميكنند؛ سفرهاي خانوادگي ندارند، پدر در خانه ميماند تا مادر به زيارت برود و همينطور مادر در خانه مراقب است تا پدر به سركار برود.

ديگر فرزند سالم خانواده هم كه گرفتاريها و تكاليف و برنامه هاي خاص خودش ر دارد و حق و حقوق ايشان هم بايد رعايت شود.

علاوه بر اينها مراقبتهاي ويژه پزشكي، در اينگونه شرايط نيز از نظر هزينه و زمان حديث ديگري است كه متأسفانه در كشور ما سازمانهاي مربوطه با آن تشكيلات عريض و طويل، از بودجه و امكانات لازم برخوردار نيستند و بعضا نيز با سوء مديريت و اهمال كاري نسبت به وظايف ذاتي، خود مصيبتي مضاعف و نمك بر زخم اين عزيزان هستند.
يادمان نرفته سري هم به فاطمه خانم بزنيم و ببينيم او روزها را چگونه سپري ميكند و چه دلمشغوليهايي دارد.
همانطوريكه اشاره شد، اين دختر ٢١ ساله، از نظر رشد جسماني در همان وضعيت كودكي متوقف مانده، با جثه اي نحيف و كوچك كه بر روي تشكچي خود در كنار اتاق تكيه ميدهد و مدام با حركت خفيف انگشت دست و يا چشم ابرو، چيزي طلب ميكند.

اشتهايي بس ناتمام دارد براي سيب زميني و تخم مرغ پخته، تن ماهي و گوشت مرغ. عليرغم بي تحركي مطلق، سوخت و ساز منظمي دارد و با ميل و اشتهاي خاصي غذا ميخورد.

بر خلاف روحيات آقا مصطفي، زود رنج و كم تحمل است، بر همين خواسته هاي اندك خود اصرار ميكند و اگر پاسخ درخور نشنود، قهر ميكند و ابرو در هم ميكشد. خصلت هاي معمول دخترانه را تا حدود زيادي در خود نهفته دارد. اما هيچ علاقه اي به بيرون از خانه ندارد و خود را با هيچ چيز سرگرم نميكند. مدام بايد مواظب باشي كه چه ميخواهد. هيچ صدايي از حنجره او خارج نميشود، فقط بايد صدايش را حس كني.
نسبت به آنچه كه ديگر دختران هم سن و سال و يا خواهرش دارند، كنجكاو و حساس است و اصرار بر اينكه او هم بايد داشته باشد، در غير اينصورت به حالت قهر در خودش فرو ميرود، تا بالاخره يكي از طرفين تسليم شود.
بطور نمونه براي ما مشاهده چنين وضعيتي باعث شگفتي بود وقتي ديديم چطور اين دختر خانم در حاليكه كاملا ساكت و بي حركت، در گوشه اي از اتاق نشسته و به گفتگوي خانمها كه در مورد خريد و يا تعويض گوشواره و طلاجات براي خودشان با هم مشورت ميكردند، گوش ميداد، به يكباره با تغيير حالت نگاه و حركت خفيف انگشتان دست و سر و گردن، به مادر خود فهماند كه بايد مدل گوشواره هاي او را نيز عوض كند. و ماجرا به همين جا هم ختم نشد، بلكه تا ساعتها پس از اين اتفاق، كماكان به حالت قهر و اعتراض در لاك خود فرو رفته و حتي نسبت به خوردن غذا هم تمايلي نشان نميداد.
 نكته نهفته در وضعيت هاي مشابه، عكس العمل مدبرانه و صبورانه والدين ميباشد كه بايستي ضمن درك درست شرايط، بعد تربيتي فرزند را نيز مور توجه قرار دهند، حتي اگر مخاطب معلول جسمي و يا حتي ذهني باشد.
و اين حكايت همچنان باقي است در هر روز و هر ماه و هر سال، از اولين سالهاي زندگي مشترك اين زوج ساوجي تا به امروز كه قريب سه دهه را پشت سر گذاشته اند، در كنار هم با عشق، اعتماد و توكل و صبر.
بالاخره مشاهده چنين وضعيتي براي ما هم از هر جهت بسيار آموزنده و حكمت آفرين بود؛ تا بلكه سعي كنيم ضريب مقاومت و سعه صدر خود را در مقابل برخي فشارهاي طبيعي و بروز ناملايمات و ناهمگوني هاي زندگي افزايش دهيم.

ما هم آموختيم كه؛
تَرک کردنِ آدم ها هم آدابی دارد؛ اگر آدابِ ماندن را ندانستیم؛ حدِاقل سعي كرديم درست تَرکِشان کنیم، تا ترَک بر ندارند...!
والسلام/

راوی: محمد زنگنه

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

  درسهای زندگی
 

توصیه مقام معظم رهبری به جوانان در مورد اولویت انتخاب بین کار اجرایی و کار فرهنگی:

«کار اساسی عبارت است از هدایت»

   

مطالب جديد

سنت های الهی در قرآن
پنج شنبه, 30 دی 1395
article thumbnail«تغییر» قطعاً همه انسانها در طول عمر و گذران زندگی، بارها در اندیشه «تغییر» محیط اطراف خود بوده...
article thumbnailدر تاریخ اول دی ماه ۱۳۷۱، رهبر انقلاب با گروه ورزش و سرگرمی صدای جمهوری اسلامی ایران دیدار کردند....
یک سبد پر از انار
یکشنبه, 05 دی 1395
article thumbnailخوشا به حالت اي عزيز روستايي؛چه شاد و خرم و چه صفاي أزادي؛دلم گرفته از اين شلوغي و دود و ماشين و...

Developed in conjunction with Ext-Joom.com